|
اغلب اوقات فکر می کنم که هنوز خودم را خوب نمی شناسم! گاهی مهربانم! گاهی قلبم سرشار از حسی است که نمی شناسمش و خوب است، حتی اگر توام با غمی مبهم باشد! گاهی می خواهم گریه کنم. . . گریه کنم. . . گریه کنم. . . اما نمی دانم چرا؟ گاهی بسیار شادم و نمی دانم چرا؟ گاهی تشویش. گاهی آرامش. گاهی شاد. گاهی غمگین. گاهی رها. گاهی گرفتار. گاهی . . . گاهی. . . خیلی عجیب است! شدیدا احساس می کنم نمی دانم که هستم؟ گمان کنم چند وقتی است که تحمل کردن من برای دیگران دیگر کار آسانی نیست! دقیقا نمی دانم از کی اینطور شده ام؟ اصلا شاید از ابتدا همین طور بوده است! و من تازه فهمیده ام! گمان کنم تو مرا در آغوش گرفته ای و قاه قاه به ریشم و احساسات ابلهانه و کودکانه ی نجوای بی نمک می خندی!!! می دانم هیچ گاه نمی گذاری نجوای تنهایت جاهایی برود که نباید برد! هرچند که این نجوای بی تربیت، بد بوده و ناسپاس! هرچند که بارها در بین گریه هایم فریاد زدم که تو حرفهای مرا نمی شنوی! حتی گاهی از روی نادانی و کوته فکری لحظاتی شک کردم که . . . ولی شما مرا در آغوش گرمت فشردی . . . و من فریاد زدم . . . و بلند تر فریاد زدم . . . – به قدری بلند که حتی نزدیک بود حنجره ام پاره بشود!- ولی تو مرا صمیمانه تر در آغوش امنت فشردی!!! آه خدای قشنگم! لطفا مرا ببخش! می خندم! به آنچه بر من گذشته است. . . فکر می کنم، نه! یعنی مطمئنم و می دانم که او مرا در بر گرفته ای! وقتی فکر میکنم که اگر تو نبودی من هم نجوا نبودم! _ باز هم از آن فکرها کردم! مگر میشود کسی که نباشد فکر کند؟! _ شاید هنوز خیلی کوچکم! آری کوچکم! و ضعیف! و جاهل! – اصولا تمام بدبختی ها و کمبود های آدمها از جهل است _ خدای مهربانم! نجوا هنوز خیلی کوچک است! کوچکم برای تنها ماندن! کوچکم برای تنها رفتن! کوچکم برای تنها ادامه دادن . . . و تو بزرگی برای تنها نگذاشتن! میدانی کوچک بودن خیلی خوب است؟ _ حیف که شما اصولا نمیتوانید این احساس ها را درک کنید! حتی اگر بخواهید!_ حالا میدانی چرا کوچک بودنم را دوست دارم؟! چون خیالم راحت است که تو همیشه هستی! و مراقب منی! قلبم را دوست دارم . . . چون هنوز به آن سر می زنی! تو را دوست دارم اما دیگران را هم . . . وقتی به خودم می نگرم حسودیم می شود که کسی را که دوستش دارم ، او دیگری را دوست بدارد! که اگر خدای نکرده زبانم لال به اندازه ی من باشد، آن وقت دیوانه می شوم! و اگر بیشتر باشد که دیوانه تر می شوم! _ خیلی دیوانه! شاید جانی!_ پس اصلا عاشق خوبی نیستم و نمی شوم! هیچ کس گفته بود شما چه همه عاشق خوبی هستی؟! مرا دوست داری و من کس دیگری را دوست دارم . . . و تو از من دلگیر نمی شوی! و همیشه با منی . . . همیشه ی همیشه! به جان خودت حیف است که عاشق تو نباشم! خدای عزیزم هنوز مرا دوست داری؟! _ پاسخ معلوم است، این سوال صرفا پرسش استفهام انکاری بود!_ بعضی چیزها را خیلی کم درک می کنم! ولی کاش همین کم ها را این قدر زود فراموش نمی کردم! مثلا فهمیده ام که اگر فقط یک نفر هم باشد که من را دوست داشته باشد! _ به هرشکل . . . حتی اگر ابراز محبتش آن طورها نباشد که دل من می خواهد _ من باز هم خیلی خوشبختم . . . خیلی خوشبخت! حالا اگر آن یک نفر تو باشی که فوق العاده خوشبختم! این را زمانی می فهمم که بدانم می شود محبتت را برای همیشه از دست داد! حالا شما لطف کردی و قبلش به من فهماندی! یا مثلا می دانم که تو همیشه مرا در آغوش گرفته ای! و همیشه بهترین ها را به نجوایت هدیه می کنی! اما من بیشتر وقتها یادم می رود که از هدیه هایت تشکر کنم. . . و گاهی بدتر! از آن ها شکایت هم می کنم! نمی خواهم بدانم دلیل آنچه تا کنون بر سرم من گذشته است چیست؟ نمی خواهم بدانم حکمتش چیست؟ فقط می خواهم از شما سپاسگزاری کنم! به خاطر بودنت! به خاطر همه چیزهایی که یادم هست و نیست! به خاطر اینکه خدایی به خوبی تو دارم! به خاطر اینکه حوصله ات از حرف های مزحکم سر نمی رود! به خاطر اینکه آن قدر مرا دوست داری که هنوز به قلبم سر می زنی! و فراموش می کنی که می توانی به خاطر رفتارم نجوای کوچک را به حال خود رها کنی . . . و بروی . . .
دختر کوچولو از چند وقت بعد از تولد برادرش پا را تو یک کفش کرده بود که با او تنها باشد.پدرو مادرش زیر بار نمیرفتند و چون می ترسیدند او هم مثل بیشتر دخترهای ۴-۵ ساله حسودی اش بشود و بلایی سر بچه بیاورد.منتها او هیچ نشانه ای از حسادت از خودش بروز نمیداد و با برادرش خیلی مهربان بود.دست بردار هم نبود وهر روز که می گذشت بیشتر اصرار می کرد. عاقبت پدرو مادرش کوتاه آمدند و گذاشتند چند دقیقه با بچه بماند.دختر کوچولو با خوشحالی رفت توی اتاق نوزاد و در را بست.لای در کمی بازمانده بود و پدرو مادر کنجکاو میتوانستند او را ببینند. دختر کوچولو آهسته رفت طرف نوزاد و صورتش را چسباند به صورت او و پچ پچ کرد : (( نی نی جون- به من بگو خدا چه جوریه! من داره یادم میره.!!!))
- حالم بد نیست - غم کم می خورم- کم که نه!؟ هرروز کم کم می خورم آب می خواهم- سرابم می دهند- عشق می ورزم عذابم می دهند خود نمی دانم کجا رفتم به خواب از چه بیدارم نکردی- آفتاب!!؟ خنجری بر قلب بیمارم زدند- بی گناهی بودم و دارم زدند دشنه ای نامرد بر پشتم نشست- از غم نامردمی پشتم شکست سنگ را بستند و سگ آزاد شد - یک شبه بیداد آمد داد شد عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام ! تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام ! عشق اگر این است - مردد می شوم !! خوب اگر این است من بد می شوم ...!!؟
-اميدوارم كه عمرتان مثل سنجاقك ها نباشه چون راستي تو اگر يك سنجاقك بودي و فقط يك روز فرصت زنده شدن و زندگي كردن داشتي چي كارهايي مي كردي؟ چه كارهايي نمي كردي؟ چه كاري رو در اواويت قرار مي دادي؟ بازهم كاري مي كردي كه از دست خودت عصباني بشوي و خودت رو سرزنش كني؟ چقدر از 24 ساعت رو الكي هدر مي دادي؟ آيا حسرت گذشته و غصه آينده رو مي خوري؟چه ديروزي؟! چه فردايي؟! تو فقط امروز رو داري؟ جايي واسه حسرت و اندوه و نگراني وجود نداره. فقط بايد به امروز فكر كني. امروزي كه ديروز و فردا نداره! امروز كه به عنوان يك شانس- يك موقعيت- يك هديه به تو داده شده تا هست بشوي- خودت را ابراز كني تمام توانايي ها و قابليت هات را به كار بگيري!تا از خودت لذت ببري و بتواني به خودت ببالي- تا بتواني براي يك بار جانشين خداوند روي زمين باشي- تا بتواني امروز را به نام خودت و براي خودت ثبت كني و شكر و سپاسش رو به جا بياري. و...بايد بهترين باشي تا به خوده واقعيت برسي-توقع از ديگران- خشم- كينه-حسرت و حسادت –دروغ گويي و... فقط وقت و عمر تو رو بيهوده تلف مي كنه!! 24 ساعت وقت زيادي نيست!... پس امروز رو درياب. از زندگي درست لذت ببر... 24 ساعت يك فرصت طلائي واسه توست و تو بايد از آن به اندازه يك عمر بهره ببري. اگه مي دانستي كه تمام دنياي سنجاقك يك شبانه روز هست- بيشتر به ارزش شبانه روزهات پي مي بردي هر چند اگه از تمام انسان ها در روزمحشر بپرسيد چقدر زندگي كرده اند- مي گن: فقط يك ساعت ! " ... و روزي كه همه خلايق به عرصه محشر جمع آيند گويا (در دنيا) ساعتي از روز رادرنگ نكرده اند آن روزآنان كه لقاي خداوند را انكار كردند بسيار زيانكارند و هرگز به سر منزل سعادت راه نمي يابند "
صبح موقع عبور از عرض خیابان- حسابی از دست ترافیک و دود و دم صبح کلافه شده بودم و با خودم میگفتم: چرا باید اول صبح چشمم به این همه ماشین - آلودگی و ... بیفته؟!تو این فکر بودم که معلوم نشد از کجا گرد و خاکی به هوا بلند شد و ذره ای از این غبار به چشمم رفت وخیلی اذیتم می کرد- این موضوع باعث شد تا عصبانیتم صد چندان بشه ... خلاصه به هر زحمتی بود یه تاکسی پیدا کردم و سوار شدم. خواستم تا در تاکسی رو ببندم که احساس کردم فرد دیگری هم قصد سوار شدن داره ولی... برق عصای سفید که در حال کمک کردن به آن فرد (حامل) بود در چشمم نشست - برای لحظه ای فراموش کردم که گرد و غبار وارد چشمام شده... ((همیشه برای (دیدن) - چیزهای زیبای بسیاری وجود داره. چقدر خوبه که در هر لحظه قدردان و سپاسگزار نعمت هایی که به ما ارزانی شده باشیم و نگذاریم یه گرد و خاک ساده و یه بوق کوچک ماشین چشم دلمون رو کور کنه ...!!! ))
در شهر کوچکی در اسپانیا- مردی به نام "جورجیو" با پسرش "پاکو" دعوای سختی کرد. فردای آن روز متوجه شد که "پاکو" از خانه فرار کرده است و هیچ کدام از اعضای خانواده و دوستانش نیز اطلاعی از او ندارند. "جورجیو" بسیار غمگین بود و فهمید که در دنیا هیچ کس به اندازه پسرش برای او ارزش ندارد. تصمیم گرفت که همه چیز را از اول شروع کند . پس به بزرگ ترین و مشهورترین مغازه شهر رفت و اطلاعیه ای را بر روی دیوار آن زد : ((پسرم- "پاکو" به خانه ات برگرد. دوستت دارم. فردا صبح - همین جا به دنبالت می آیم.)) صبح روز بعد - جورجیو به آن مغازه رفت و دید که هفت پسر به نام "پاکو" از خانه هایشان فرار کرده بودند - به ندای عشق او پاسخ داده و به آن جا آمده اند و آرزو کرده بودند که این نوشته از جانب والدین آن ها باشد !!
چی می شد اگه خدا امروز وقت نداشت به ما برکت بده چرا که ما دیروز وقت نکردیم از او تشکر کنیم ! چی می شد اگه خدا فردا دیگه ما را هدایت نمی کرد چون امروز اطاعتش نکردیم! چی می شد اگه خدا امروز با ما همراه نبود چرا که امروز قادر به درکش نبودیم! چی می شد اگه ما دیگه شکوفا شدن گلی را نمی دیدیم چرا که وقتی خدا بارون فرستاد بود گله کردیم! چی می شد اگه خدا عشق و مراقبتش را از ما دریغ می کرد چرا که از محبت ورزیدن به دیگران دریغ کردیم! چی می شد اگه خدا در خانه اش را می بست چون ما در قلب های خودمان را بسته ایم! چی می شد اگه خداامروز به حرفهایمان گوش نمی داد چون حتی به دستوراتش یک ذره هم عمل نکردیم! چی می شد اگه خدا خواسته هایمان را بی پاسخ می گذاشت چون فراموشش کردیم! (( چی می شه اگه ما از این مطالب به سادگی بگذریم ؟ جدا به این مطالب کمی فکر کن - اگه این جوری می شد چه فاجعه ای می شد ؟! ))
این روزها هوا بارانی است دلم گرفته و اشک هایم جاریست... به سان ان ابرها که می گریند سخاوت دل من اسمانی است صدای تق تق باران صدای هق هق گریه صدای پر سکوت من میان خلوت جاده نمی دانم چرا هرگز نمی اید کسی....؟ نمی دانم چرا خلوت شده قلبم، چرا خسته.......؟؟؟؟
صدای شلیک گلوله در مزرعه پیچید - عرق سردی روی بدنش نشست و چند لحظه بعد از گوشه چشم - صاحب مزرعه رو دید که به سمت زاغ سیاه و زشت و نیمه جانی می رفت مزرعه دار - زاغ خون آلود رو از روی علفها برداشت و فریاد زد : "از هر چی راغه حالم به هم می خوره ! " بغضش ترکید - آخه مترسک - تنها دوستش رو از دست داده بود !!!
برگی خزان دیده... از شاخه جدا بود زیر پا مانده و درمانده بود... پژمرده و دلمرده بود اما هنوز زنده بود مثل هزار بار مردن و زنده شدن اما تاب آورده بود و از پس تنهایی و بی کسی خویش بر آمده بود... تو آمدی و خواستی غمش را با تلنگری بشکنی گفتی روزگار پیوسته یکسان نمی گذرد اما حالا این برگ زرد خیلی خسته است...
|
About![]()
به هیبت قطره-دریا طلب کن...
Home
|